آرشاآرشا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

آرشای بابا

داری یکساله میشی

اسفندسال 92روبه پایان است داریم به عیدنزدیک میشیم پارسال این موقع منتظراومدنت بودیم که تودنیای ماپابزاری بی صبرانه منتظربودیم امامن دوست داشتم فروردین بدنیابیای فروردینی بشی بابات خیلی عجله داشت هی می گفت بریم سزازین بشه بچم بدنیابیادامامن می گفتم نه ...آخرش هم حرف من شد خداخواست 5فروردین باعمل سزازین بدنیااومدی امسال به چه شوقی بردیمت بازاربابابرات خریدعیدکردلباس های خوشگلی واست خرید عزیزم برات یه کتونی زیباخریدداخل مغازه پات کردیم شروع کردی به دویدن نمی زاشتی ازپات دربیاریم خیلی خوشت اومده بودخداراشاکرم که خداتورابهم داددلبندم ، ...
24 اسفند 1392

بدون عنوان

سلام پسرگلم رسیدیم به اسفندماه اولین اسفندزندگی تو ،نزدیک تولدت هست که یکسالت تموم بشه پسرم خیلی دلم می خواست یه تولدخوب برات بگیرم اما چون خورده به تعطیلات عیدنوروزی .ماتهران نیستیم بابادوست داره بریم مسافرت،نمی دونم روزتولدت ممکن کجاباشیم .توخونه خودمون نیستیم .پسرم داری خوب راه می ری اماخیلی زمین می خوری مدام سرت به درودیوارمی خوره وگریه می کنی تازه گی هایادگرفتی عقب عقب راه می ری مامی خندیم وقتی می گیم عقب عقب راه بیا می ری جلو وعقب عقب میای می شینی توبغل فدات بشم که خیلی شیطون شدی خداراشکرغذاخوب می خوری بدغذانیستی .عمرم .نفسم .عشقم ..باکارات سکوت خونه رامی شکنی وخونه پراشادی میشه کلی به شیرینکاریهات می خندیم دوشب پیش رهابامامانش ای...
11 اسفند 1392

بدون عنوان

سلام پسرم آرشاجونم ،زندگی مامان یازده ماهگیت هم داره به آخرمی رسه نزدیک تولدت می شه عزیزم کارهای جدید یادگرفتی بهت غذامی دم دوست داری خودت بخوری هرچی تودستم می گیرم بخوری اول زبون می زنی اگه خوشت اومد گازمی گیری هنوزآب خوردن توی لیوان رایادنگرفتی وقتی می خوری کلی سرفه می کنی پسرم بازیگوش شدی دوست داری بازی کنی شکرخدا راه رفتنت خوب شده کمتربه زمین می خوری توپ وباپات قل می دی یه عادت بدپیداکردی که دوست داری همش توبغلم باشی اون شبی که توخونه عمه فرانک وقتی داشتن جنازه عمه افسانه رامی بردن بدجورجیغ زدی شدیداشک ریختی گویابیشترازهمه توحس کرده بودی که عمه برای همیشه می ره واین آخرین بودن بود بعدازاون شب ازبغلم جدانمی شدی می گفتن ترسیدی زن دایی...
2 اسفند 1392

جراحی

سلام پسرم همه زندگیم دیشب چه شب سختی بود ساعت یک ازخواب بیدارشدی فقط گریه کردی نمی تونستم آرومت کنم چسبیده بودی بغلم اشک می ریختی دلم برات می سوخت دل دردداشتی برات شربت دل درددادم اثری نکرد یکسره گریه می کردی ومن بغضم بیشترمی شد که نمی تونستم کاری کنم دلبندم ،عزیزم هرگزنبینم اشکتو، دردتو، که من بیشترمی سوزم تودردمی کشی ومن داغون می شوم توبغلم که خوابت می برددوباره باگریه بیدارمی شدی منو بابا دوساعت رات بردیم فایده ای نداشت یک دفعه بالاآوردی خیلی ترسیدم گریت قطع نمی شد صبحش باید می بردمت بیمارستان برای عمل،سه باربالا آوردی کم کم بهترشدی خوابیدی ساعت 5:30 بیدارشدی شیرخوردی صبح ساعت 8رسیدیم بیمارستان مفید که بستری بشی دکترگفت 6ساعت باید از...
20 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرشای بابا می باشد